
شهید علیرضا خاکپور؛ در دفترچه خاطراتش آورده است:
منطقه ائی چند بار بین ما و عراقی ها، توی شلمچه دست به دست شد. نشسته بودم جلوی سنگر که گنجشکی آمد، چند متری ام روی تل خاکی نشست، بروبر نگاهم می کرد. به یکی از بچه ها که کنارم نشسته بود، گفتم: این گنجشک گرسنه است.
بلند شدم چند دانه نان خشک شده را بردم یک متری اش، ریختم و برگشتم.
نخورد. یکی از بچه ها سنگی به طرفش پرتاب کرد که، گنجشکک من، برو خمپاره می خوری ها، پرید. چرخی زد و دوباره برگشت، همان نقطه نشست.
یکی دیگر از بچه ها سنگی دیگر برداشت، به طرفش پرتاب کرد.
پرید و رفت، چند لحظه بعد، باز دوباره برگشت. همان نقطه نشست.
پریدم داخل سنگر، گفتم: بچه ها سر نیزه، یکی بیلچه آورد، یکی با سر نیزه، زدیم به زمین، چند لحظه بعد، پوتین خون گرفته ائی، پیدا شد، بیشتر کندیم....
نامرد دشمن، چهل و هشت شهید مظلوم بسیجی را یک جا روی هم دفن کرده بودند.
منبع : فارس نیوز
برچسب ها: شهید، گنجشک، بسیجی،

در گالری عکس در آلمان بین ضد انقلاب ها صحبت کردم.گفتم هرچه می خواهید بگویید «مرگ بر رضا برجی » و... .هر وقت خسته شدید،من چند دقیقه حرف می زنم.بعد دو مرتبه شعار بدهید.ولی اگر شما را وادار به فکر کردن کردم ،با یک ای ایران ای مرز پر گهر بروید بیرون.شما که امام حسین ندارید.گفتم:در کشمیر یک زن مسلمان را دیدم که 15 سرباز هندی او را هتک حرمت کرده بودند و در بیمارستان به شهادت رسید.در بوسنی با یک صرب مصاحبه کردم که نزدیک به 80 مسلمان را با دست خود سر بریده بود.نزدیک به چهل نفرشان زن بوده اند که در حال هتک حرمت سرشان را بریده بود.در کشور خودمان هم در بستان یا هویزه است که همه یکجا دفن شده اند.حالا یک کشوری حمله کرده به اسم عراق و می خواهد نسل ایرانی را از زمین بردارد.و بقول شما این ژن ایرانی از خلوصش می افتد.حالا این بسیجی ها رفتند و کاری هم نکرده اند،فقط نگذاشتند کسی بیاید و در این مملکت ژن ایرانی را دست کاری بکند.خدا وکیلی حق نیست اینها را بگذاریم روی سرمان،حلوا حلوا کنیم؟ حق است شعار مرگ بر بسیجی بدهیم؟! مسلم است که شهری ها نباید آنها را درک کنند چون قواعد زندگیشان فرق می کرده.مثلا ما در منطقه برای اتاقمان هر روز یک شهردار داشتیم،که کارهای عمومی،جارو،شستن ظروف،واکس پوتین ها رو انجام می داد.باور کنید برای خود من بیشتر از 20 مرتبه اتفاق افتاد که وقتی صبح از خواب بیدار شدم دیدم همه پوتین ها واکس زده شده و ظروف تمیز شسته شده اند.همه می گفتند کار ما نیست،ولی بالاخره غیر از این بیست نفر کسی در اتاق زندگی نمی کرد.می گفتی آب بخور،می گفت اول شما.
اینها را چطور تفسیر می کنید؟پس تو هم سعی میکنی کاری بکنی و درنهایت همه سعی می کنند کاری کنند و شناخته نشوند.عکس فرهنگ شهر نشینی......
روزی یک بسیجی با آر پی جی زد یک هلی کوپتر را انداخت.کاری که به ندرت اتفاق می افتد.خبرنگار می رسد،کار شما بود؟می گوید :نه،کار خدا بود....بالاخره شما شلیک کردی،جواب می دهد:آقاجون بی خیال،یک اتفاقی افتاده و تمام شده،ادامه نده....!!!
ولی در شهر می آیند در روزنامه و تلویزیون برای خودنمایی! با ژست های گوناگون.....
بعد با برخورد این دو روحیه مواجه می شوی.خود من بعد از اینکه اولین بار از جبهه برگشتم بعد از 5 ماه.میدان راه آهن،کنار کفش بلا،نشستم.شروع کردم به گریه کردن.سن کمی هم داشتم.هرکس می رسید می پرسید راه را گم کرده ای؟پول نداری؟گفتم :نه ،برید.چرا گریه می کردم؟!چون تعجب می کردم چرا مردم اینطور حرف می زنند؟چرا برای سوار شدن به ماشین همدیگر را هل می دهند،آنجا بزور همدیگر را سوار ماشین می کردند.واقعا همدیگر را نمی فهمند،و شما هم که اینجا نشسته اید نه آنها را می فهمید،نه من و نه کس دیگر را ....به هم فحش می دهید.وقتی اینها را گفتم بلند شدندو ده دقیقه دست زدند.گفتم واقعا این دست را برای آنها بزنید که رفتند.اگر اهل صلواتید،صلوات بفرستید و گرنه کلاهتان را به احترام بردارید و تعظیم کنید.من ناخالصی داشتم ام که مانده ام،وگرنه رفته بودم.ناگهان جمعیت صلوات بلندی فرستادند.سالن نمایشگاه بود.در طول این سی سال در آن کسی صلوات نفرستاده بود.فردای آنروز در چند روزنامه تیتر کرده بودند خبرنگار ایرانی همه را مات کرد.
منبع : مجله کوله بار
برچسب ها: خبرنگار، گالری عکس در آلمان، رضا برجی، بسیجی، شهرنشینی، منافقین،
چند روز پیش وقت وبگردی با وبی آشنا شدم که چند دقیقه فقط به عنوانش نگاه کردم و فکر.باورم نمی شد یک نفر به وجود چنین عنوانی افتخار کند.پایین که میای مطالب اکثرا خوبه و نشانی از عنوان در مطالب نیست.حرفها زیباست ولی عنوان وب ناشایست.«سربازان خودسر امام زمان».سرباز خودسر احمقیست که در میدان جنگ نتنها جان خودش رو بلکه جان تمامی افراد رو بخطر می اندازد.در عرصه فرهنگی هم همینطور.سربازی که هرجور دلش خواست کار می کنه و خون بدل امام زمانمون می کنه.وقتی خوب عنوان رو نگاه کردم و داشتم به این عنوان مسخره فکر می کردم.یک چیز عجیبی رو فهمیدم که ترس ورم داشت.این وبلاگ نماد راستی بود.بی دروغ و نفاق عنوانش را سرباز خودسر امام زمان انتخاب کرده بود ولی ماچه؟خودمان را پشت یک عده اسم و عنوان قایم کرده ایم.مایی که داریم وبلاگ می نویسیم از کجا خط می گیریم؟!؟ کدام فرمانده بر کارهای ما نظارت می کنه؟مسخره است بگوییم امام زمان؟!؟هرکس هرچیزی را که احساس می کند درست است را انتشار می دهد.مرجعی نیست که راست و دروغ یا خوب و بد را برایمان روشن کند.منظورم فرمانده وابسته به نظام نیست.منظورم کار بلد تحصیل کرده و با تجربه ایست که پدرانه نصیحتمان کند و اشتباهاتمان را با تجربه هایش اصلاح کند.همه چیز را بخوبی بداند و نقطه ای از زندگیش برایمان نامفهوم نباشد.حرف بزرگیست،ولی مطیع ولایت باشد.فرق امام و رهبر را هم بداند.اگر یک چنین شخصیتی در کنارمان نباشد که نیست ما همان سرباز خودسر امام زمانیم.من خودسر بی فرمانده تابحال چند نفری را برای فرماندهی انتخاب کرده ام(برای خودم) ولی هرکدام عیبی داشتند یکی وابسته به میز بود یکی غیر از رساله امام چیز دیگری نمی فهمید یکی مطیع غیر رهبری بود و این آخری که متاسفانه وقت ندارد و شاید هم فرمانده خوبی نباشد.امیدوارم کسی باشد که افکارمان را در مسیر الهی نگه دارد و خوب و بد را نشانمان دهد.
برچسب ها: خودسر، بسیجی، فرمانده،
تبلیغات 


