نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 آبان 1390 توسط صابر | نظرات ()
بسم رب الحسین
از این که یک مدت وبلاگ رو رها کردم شرمنده ام.ولی می دونید که، زندگی نمیذاره زندگی کنیم
.ترم آخریم و یه پروژه فیل کش بهم دادن.
.ترم آخریم و یه پروژه فیل کش بهم دادن.بگذریم.از چند روز پیش که حمله آمریکا به کشورمون یکم جدی تر شده حال و هوای دیگه ای دارم.انگار روح تازه ای درم دمیدن.امیدوارم همونطور که گفتن ظهور آقا و سرورمون امام زمان نزدیک باشه تا طومار کفار رو درهم بپیچیم و دنیا رو زیباتر از این که هست ببینیم.امیدوارم که خودتون رو آماده کرده باشین.
باز هم بگذریم.دردم این همکلاسی هاییست که از خیلی وقت پیش مرده متحرک شدن و بوی تعفن جنازشون مشام آدم رو اذیت می کنه.البته خدا رو شکر که اینها نوچه های منافقینن و ما با خود منافقین طرف نیستیم
.کاری ندارم چی فکر می کنن و چیکار می کنن.اینا همون کسایی هستن که بی غل و زنجیر دنبال شیطان راه افتادن و خدا مهر عظیمی بر دلشون زده تا چیزی نفهمن و هیچ وقت هم نخواهند فهمید.
.کاری ندارم چی فکر می کنن و چیکار می کنن.اینا همون کسایی هستن که بی غل و زنجیر دنبال شیطان راه افتادن و خدا مهر عظیمی بر دلشون زده تا چیزی نفهمن و هیچ وقت هم نخواهند فهمید.اینبار هم بگذریم.داشتم تو یه کلاس خالی، تنهایی
رو تخته سفیدش این بیت شعار رو می نوشتم
رو تخته سفیدش این بیت شعار رو می نوشتم سید علی لب تر کند جان را فدایش می کنیم
دوست داشتم برم بشینم و خوب به تخته نگاه و خوب فکر کنم.واقعا چیکار کردیم واسه رهبر.ما که اندر خم کوچه های شک و شبهه ایم و خدا آخر عاقبتمون رو بخیر کنه.
آره تازه توی خلوت ، خودم رو پیدا کرده بودم که رفیق شفیقم که اهل پایتخته سر رسید
و پشت سرش هم رفقای دیگه.لجم دراومد.چشمتون روز بد نبینه همینکه چشمش به تخته افتاد مثل اینکه آب داغی رو ریختن رو سرش.دهنش رو باز کرد و کلی فحش و ناسزا که لایق خودشو و همفکراش بودن رو بار رهبرمون کرد
.منم مثل جن دیده ها میخکوب شده بودم رو صندلی فکرم.خواستم جوابشو بدم که دیدم من منطقشون رو نمی فهمم.پس ساکت شدم و به بچه ای که مقابلم نشسته بود و داشت به دنیای بزرگان فحش میداد خیره شدم.
و پشت سرش هم رفقای دیگه.لجم دراومد.چشمتون روز بد نبینه همینکه چشمش به تخته افتاد مثل اینکه آب داغی رو ریختن رو سرش.دهنش رو باز کرد و کلی فحش و ناسزا که لایق خودشو و همفکراش بودن رو بار رهبرمون کرد
.منم مثل جن دیده ها میخکوب شده بودم رو صندلی فکرم.خواستم جوابشو بدم که دیدم من منطقشون رو نمی فهمم.پس ساکت شدم و به بچه ای که مقابلم نشسته بود و داشت به دنیای بزرگان فحش میداد خیره شدم.تا اینکه رسید به مقام شهدا و جانباز ها بی اختیار یاد روزهای اول دانشگاه افتادم که میگفتن چون باباش جانبازه با سهمیه وارد دانشگاه شده و این حرف ها ، ولی خدا رو شکر اونقدر شعور داشتم که یادم باشه پدرم واسه چی جنگیده و اینکار رو نکرده بودم.رشته افکارم گسیخت.گفتم
اولا شهادت هنر مردان خداست.
دوما کسی که پدرش رو از دست داده نباید یه پشیبان داشته باشه.
سوما کسی که بدنش بخاطرت ناقص شده و هیچ کاری بهش نمی دن باید مثل .... دور انداخته بشه.
گفتم اگه منطقت همینه که برات متاسفم. و از اون روز دیگه براش ارزشی قائل نیستم.
تو فارس نیوز مطلبی رو خوندم که تو ادامه مطلب براتون گذاشتم ارزشش رو داره بخونید.
یا علی
برای خواندن مطلب کلیک کنید
برچسب ها: شهید، جانباز، منطق بچگانه، مرده متحرک، حمله،
تبلیغات 


